داستان های کوتاه

                                             زنجیره عشق

در بعد از ظهر یک روز زمستانی، وقتی ( جان ) از سرکار به خانه برمی گشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش پنچر شده بود و او ترسان و لرزان توی برف به انتظار کمک ماشین های رهگذر ایستاده بود..... آن زن برای جان هم دست تکان داد تا شاید او برای کمک بایستد و جان هم ایستاد.... از ماشینش پیاده شد و گفت: سلام خانم، من اومدم که کمکتون کنم. زن گفت:صدها ماشین از جلوی من رد شدند، ولی کسی نایستاد. این واقعا لطف شماست.

وقتی جان لاستیک را عوض کرد، در صندوق عقب را بست و آماده رفتن شد، آنگاه زن پرسید: من چقدر باید بپردازم؟ و او به زن چنین گفت: شما هیچ بدهی به من ندارید. روزی من هم در چنین شرایطی بوده ام و یک نفر هم به من کمک کرد، همان طور که من به شما کمک کردم. و حالا اگر شما واقعا می خواهید که بدهیتان را به من بپردازید، باید این کار را بکنید. ( نگذار زنجیره عشق و محبت به تو ختم بشه!)

زن لبخندی زد و بعد از تشکر سوار ماشینش شد و رفت....................

چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی را دید و رفت تو چیزی بخورد و بعد راهش را ادامه بدهد. ولی نتوانست بی توجه از لبخند آرام و شیرین، زن پیشخدمتی که می بایست چند ماهه باردار باشد بگذرد. او داستان زندگی آن پیشخدمت را نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.

وقتی آن زن پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلاری آن زن را بیاورد، زن از در بیرون رفته بود، در حالی که بر روی دستمال سفره یادداشتی باقی گذاشته بود. شما هیچ بدهی به من ندارید. روزی من هم در چنین شرایطی بوده ام و یک نفر هم به من کمک کرد، همانطور که من به شما کمک کردم. اگر شما واقعی می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. ( نگذار زنجیره عشق و محبت به تو ختم بشه!)

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خانه بازگشت، در حالی که به آن پول و یادداشت فکر می کرد، به شوهرش گفت: ( جان دوستت دارم. فکر می کنم  همه چیز داره کم کم درست می شه.)

نتیجه:

به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می دهید، نه تنها او به شما فکر می کند، بلکه خداوند هم به شما فکر می کند.

پاراما هانسا یوگاناندا

/ 0 نظر / 22 بازدید