سرزمین جدیدی بنام دانشگاه


رک و پوست کنده بگم!

شاید ورود به دانشگاه برای خیلی ها مهم باشه! اما...

بهتره اینجوری شروع کنم که دو دسته علاقمند به درس و دانشگاه وجود داره! گروه اول کسانی هستند که عاشق و طالب و دلباخته ی علم اند و هدف اصلی اونها از ورودشون به دانشگاه ارتقای سطح علمی و فرهنگی و ... است و مدام دنبال اختراعات و ابتکارات و درس و مشق اند.

اما گروه دوم!

گروه دوم کسانی هستند که به عشق یه چیز دیگه میخوان بیان دانشگاه!!! جسارتاً اونا عاشق و طالب و دلباخته ی جنس مخالف اند!

رک و پوست کنده بگم! هدفشون از ورود به دانشگاه و به قول خودشون گذروندن تحصیلات عالیه، نشستن و بودن در کنار جنس مخالفه!!!

شاید در ابتدا نوشته من برای بعضی ها رنگ و بوی طنز داشته باشه و یک شوخی تلقی بشه. اما شوخی نیست. یک حقیقت تلخ و شاید پنهانه که باید از اون پرده برداری بشه!

بعضی وقتها لازمه که پرده های اتاقمونو کنار بزنیم تا بیرونو بهتر ببینیم!

توی مملکتی که خیلی از خانواده ها از بدو تولد، هشت چشمی مراقب دخترکشون بودن که نکنه یه وقت پنج سالشون با پسرخاله، پسرعمه، پسر دایی، پسر همسایه یا فلان پسرک همبازی بشه! یا چهار چشمی مراقب پسرکشون بودن که مبادا یه وقت پسرک شیش سالشون.....!

این از دوران طفولیت که دخترکها رنگ پسرک ندیدن و پسرکها رنگ دخترک!!!

امان ازدست مربی دوران آمادگی که هی میگه دخملکها یه طرف! آقا کوچولوها هم یه طرف!

اخیراً هم که آقایون رده بالا گفتن بی زحمت توی برنامه کودک دخترکها از پسرکها جدا بشینن! عمو پورنگ!

اما ورود به مدرسه و دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان، یعنی دوازده سال دوری از جنس مخالف! واین جریان باعث میشه که دخترها و پسرها توی ذهنشون موجودات ناشناس و مرموزی ازهم بسازن!

بیچاره آقا پسرها که موقع تعطیل شدن مدرسه هاشون، توی مسیر خونه باید صد تا چشم تیزبین بر و بچه های فعال بسیج و نیروی انتظامی و پیر زن خاله زنک محل رو تحمل کنن که نکنه یه وقت گذرشون به درب مدرسه دختر خانوما بیفته و خدایی نکرده چشمشون به نامحرم بیفته! واااااای چه مصیبت عظمائی!!!

بعد از این همه سال جدایی و شکل گیری یک فرهنگ عجیب و غریب، حالا باید بری توی یه سرزمین نو بنام دانشگاه! آماده ای؟ نننننننننخیر!!!

سوال: چرا بعضی ها یه جوری واسه کنکور درس میخونن یا یه طوری انتخاب رشته میکنن که توی یه شهر دیگه دانشگاه قبول بشن؟!

برای این سوال دو جواب وجود داره:

اول: اعتبار دانشگاه های شهرهای دیگه از نظر سطح علمی و مدرک تحصیلی نسبت به شهر خودشون برتره!

دوم: آزادی عمل توی دانشگاه های شهرهای دیگه بیشتره!!!

یه صبح مطلوب زمستونی که بارون هم نم نم در حال باریدن بود، با خوشحالی از خواب بیدار شدم. آخه امروز قراره اولین روز ورود به دانشگاه رو تجربه کنم! آخ جون!

بهترین لباسمو پوشیدم، آیینه رو هم از رو بردم!، پریدم اونور خیابون و ماشین گرفتم و رفتم به سمت دانشگاه عزیزم!

وای خدای بزرگ! چه تپش قلبی داشتم، پیش خودم می گفتم وارد کلاس که بشم چطوری سلام کنم؟!

اگه کسی جوابمو نداد چی؟! توی مسیر با خودم تمرین میکردم! آخرشم گفتم بی خیال اصلاً سلام نمیکنم! کی به کیه!  وای اگه.....!

بگذریم، بریم سراغ اصل مطلب!

بالاخره رسیدم دانشگاه، اون فضای جدیدی که مدتها انتظارشو می کشیدم!

رفتم روبروی درب دانشکده و یه نگاه عمیق به طرفین انداختم و رفتم داخل.

آقای حراست؟ ببخشید سرویس های بهداشتی کجان؟

فوری رفتم توی سرویس ها و حسابی خودمو توی آیینه هاش برانداز کردم تا ...... پسند بشم!!!

سوار آسانسور شدم تا خودمو به طبقه سوم برسونم. چند تا جنس مخالف هم سوار شدن! کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم! آخ جوووووووووووووووووون!

یکیشون یه جوری بهم نگاه میکرد. فکر کنم از من خوشش اومده بود. منم با یه نگاه یه دل نه صد دل.....!!!

وارد کلاس شدم. وااااااااااااااای عجب کلاسیه! کاش جهشی درس میخوندم زودتر دانشگاه قبول میشدم!  واااااای چقدر جنس مخالف!!!

حالا کجای کلاس رو برای نشستن انتخاب کنم؟ جلو؟ وسط؟ آخر؟ متمایل به راست یا چپ؟!!!

و دغدغه این دسته از دانشجوها اینه که کدوم صندلی رو برای نشستن انتخاب کنن تا کلاس بهشون بد نگذره و لحظات مطلوبی رو در کنار اجناس مخالف سپری کنن!

خب معلومه دیگه، کسی که از اول زندگیش ندید بدید بار اومده، حالا یه دفعه وارد سرزمینی شده که پر از.......!

بله! کلاس مختلط هم برای خودش معضلیه! البته برای دسته دوم! به بروبچه های دسته اول برنخوره هاااااااا! منظورمون اونا نیست.

دسته اول که هدفشون رقابت درسیه! واسشون جنس موافق و مخالف هم نداره!

دسته دوم اند که هدفشون از ورود به دانشگاه، پیدا کردن یک یا چند جفته!!!

اونوقت میگن چرا سطح علمی دانشگاه های ایران پایین اومده و ما توی رده بندی جهانی جزو چهارصد دانشگاه برتر دنیا هم نیستیم؟! متاسفانه!

خب! داشتم پیش خودم میگفتم چطوری میشه سر صحبت رو با این جنس مخالف باز کرد؟!

از وضعیت آب و هوا بپرسم؟، از شکل و شمایل درسها بپرسم؟، نه! ممکنه بگه تو چقدر بچه مثبتی! یا مستقیم برم سر اصل مطلب!

دیدم موقعیت خوبه و هر کسی مشغول به کاریه! به به!

گفتم ببخشید جنس مخالف!، میشه جزوتونو داشته باشم؟!!!(حالا خوبه جلسه اوله)، آخه چند خط جا افتادم ارواح بابام!

جنس مخالفم گفت: بله بله خواهش میکنم با کمال میل! اصلاً جزوه متعلق به خودتونه!(بالاخره ما برای همین چیزا خودمونو کشتیم اومدیم دانشگاه)!!!

اوه خدای من...  میتونم یکی از اون ده تا شماره موبایلی رو که دارین داشته باشم؟! اگه ارواح عمم! سوال درسی داشتم یا خواستم جزوه رو بهتون برسونم باهاتون تماس بگیرم...!

هنوز جمله ام تموم نشده گفت: همه خطوطم رو یادداشت کنید که همیشه در دسترس باشم...!

از هول حلیم نیفتی تو دیگ!!!

کلاس تموم شد و من هیچی از درس نفهمیدم! خواستم خداحافظی کنم اما دلم نیومد!

پیش خودم گفتم: احمممممممق! اینهمه بهونه برای دیرتر خداحافظی کردن!

از پنجره کلاس به بیرون نگاهکی کردم. عجب بارونی می بارید! خدا کنه چتر باهاش نباشه!

دوان دوان خودمو به درب دانشکده رسوندم، اما دیگه نفسم بالا نمیومد!

چترمو باز کردم و با صدای بلند گفتم: عجب رگباری! هر کی بره زیرش خیس میشه!(در واقع چشم بسته غیب گفتم)!

یار گفت: خوشا به حالتون شما چتر دارید؟

کور از خدا چی میخواد؟ دو چشم بینا! چترمو گرفتم بالای سرش و تا درب اتوبوس همراهیش کردم! اینقدر حواسم پرت بود و توی هوا فضا سر میکردم که خواستم باهاش برم بالا! که راننده اتوبوس نعره ای زد که هی یارو! کجا میری؟ مگه خودت.........!!!

در طول ترم، اینقدر فکرم درگیر این مسائل شده بود که اصلاً یادم رفت برای چی اومدم دانشگاه!

بلا به نسبت! اومدیم چیزی یاد بگیریم خیر سرمون! (البته یه چیزایی هم یاد گرفتیم، اما...!)

مشکل اینجاست که توی این سرزمین تازه که اسمش دانشگاست، ما روابط اجتماعیه صحیح با جنس مخالف رو بلد نیستیم و فرق جنس موافق و مخالف رو به زور میدونیم! چه برسه به اینکه بخوایم با هم ارتباط سالم برقرار کنیم!

بعضی ها که فکر میکنن خیلی به قول خودشون روشن فکر و آزاد اندیش اند، تصمیماتی می گیرند و کارهایی رو انجام میدن که آدمیزاد هاج و واج میمونه!

هر هفته عاشق و معشوق همکلاسی ها میشن! و یه سری روابطو از حد می گذرونن! و به جایی میرسن که دل زده میشن! و میرن سراغ دیگران! و این میشه یه عادت ناهنجار!

زبون بسته ها شاید در طول یه ترم، فقط ده دوازده بار براشون پیش بیاد! ( خودشون که نمیخوان، پیش میاد!) اجازه بدین بی پرده بگم: آدمای این سرزمین وقتی خیال میکنن که خدا اینارو سر راه هم قرار داده تا عاشق بشن و مال هم باشن و عشق بازی کنن و شاید با هم ازدواج کنن! و دیگه خودشونو زن و شوهر میدونن، بی اختیار پرده های بینشونو پاره میکنن!

ببخشید: میتونم به اسم کوچیک صداتون کنم؟! بله چرا که نه!

بعد هم پیشنهاد قدم زدن مطرح میشه و...! که بعد از مدتی به پیاده روی توی خیابونهای خلوت و دنج و پارکهای تاریک تبدیل میشه!

و کم کم این قدم زدنها با هزار جور ماده و تبصره ی من در آوردی، به دست توی دست شدن و فیس تو فیس شدن مبدل میشه!!!

کاش توی این سرزمین، آدمها به همین حد قناعت میکردن! اما امان از دست غرایز آدمی!

بعد از پیاده روی های روزانه دست توی دست و فیس تو فیس!، پیشنهاد کوچیک دیگه ای از جنس مخالف مطرح میشه:  سینما!

بدون تعارف، صندلی های انتهایی سینماها همیشه پذیرا و چشم انتظار جفتهایی هستن که خودشونو موقت یا دائم مال هم میدونن!

ای کاش سینما صندلی های ردیف آخر نداشت! ای کاش توی سینماها موقع اکران فیلم، چراغ ها رو خاموش نمیکردن و تاریک نمیشد و میشد فیلم ها رو چراغ روشن اکران کرد! تا....!

تا مقابل چشمهای دیگران، خوی حیوانیه بچه های خام این سرزمین فوران نکنه و شهواتشون خاموش بکنه!  اونوقت خانه سینمایی ها می گن چرا خانواده ها از اکران فیلم ها توی سینماها استقبال چندانی نمی کنن! خب مرد مومن خودت داری میگی خانواده ها!

کدوم پدر و مادر عاقلی حاضر میشن بچشونو جایی ببرن که صحنه های مبتذل بصورت زنده اکران میشه؟!

باید بگیم سینمای آموزشی ای که هیچ وقت توی ایران باب نبوده، حالا به سینمای مبتذل و غیر آموزشی هم مبدل شده!

صاحب سینماهای بیچاره هم مجبورن که هر روز یه چیزایی رو ببینن و دم نزنن! چون اگه حرفی بزنن باید سینماهاشونو تعطیل کنن و برن خونه بخوابن! چون بجز....! دیگه کسی نمیاد فیلم هاشونو ببینه! البته بعضی صاحب سینماها از این وضع زیاد هم بدشون نمیاد!

لطفاً افراد بی جنبه از این قسمت به بعد رو نخونن!

پیشنهاد بعدی: کلبه درویشی!

امروز به جای اینکه بی هدف توی خیابونها قدم بزنیم و دلشوره داشته باشیم که کسی ما رو با هم نبینه، یا بخوایم بریم سینما که آدم راحت نمیتونه.....! بهتره بریم منزل ما!

یه کلبه درویشی هست که فضای کاملاً مناسبی برای تبادل نظرات داره! و البته کسی هم توش نیست! پدر و مادر محترم رفتن سفر! چند روزی میشه اونجا درس خوند!

پس بریم خونه ما تا هم درس بخونیم و هم برای شناخت بیشتر با هم صحبت کنیم! بالاخره یه عمر قراره با هم زندگی کنیم! مگه نه؟ ارواح ننمووووون! (عجب کلاه شرعی ای پیدا کردم!)

میگن یه دختر و پسری که توی یه مکان تنها باشن، نفر سومی وجود نداره مگر شیطان! که خدا بگم چیکارش کنه!

آخه مردیکه! تو بیکاری؟! چرا افکار بلند جوونای این مملکتو مشغول میکنی و به بیراهه میکشی؟

تو که میدونی جوونای ما اهل فکر کردن نیستند!!!

از همون روز اولی که سجده نکردی، باید خئا می زد پخشت می کرد! تا توی این کلبه های درویشی و سینماها و... نفر سوم نشی!

پوست کنده بگم، آخرش هم به روابط نامشروع جنسی ختم به خیر میشه!

پیامک بازی های شبانه رو که دیگه نگو!

البته این یکی رو دیگه مدیون سیم کارتهای مفت و مجانی ای هستیم که از طفل دو ساله! تا پیرمرد صد و بیست ساله! هر کدوم سه چهار تایی زیر دست و پاشون پیدا میشه!

البته جدیداً میگن یکی بخر شش تا ببر! مملکت گل و بلبله دیگه! یه سیم کارت می خری، کلی جایزه هم به زور! بهت میدن! والا خوبه!

این امکانات باعث شده که بعضی از روشنفکرهای سرزمینمون خیلی راحت و بدون دغدغه بتونن شبها در زیر لحاف! با جنس مخالف یه احوالپرسی مختصری داشته باشن! البته مکالمات خیلی مختصر! تا پنج، پنج و نیم صبح!(وقتی توی تبلیغات رسمی تلویزیونی میگن: قل خودتو پیدا کن! منظورشون چی می تونه باشه؟!)

بعد هم که جنازشونو باید ببرن سر کلاس بشونن! آخه بنده خداها از احوالپرسی های شب قبل دیگه نایی براشون نمونده! طفلکها فقط کمی وقت نکردن بخوابن!

امان از دست بعضی هایی که به بهونه درس خوندن، میرن تو اتاقشون بسط میشینن و انواع و اقسام سیم کارتها و گوشیها رو در میارن و پشت دربهای بسته به سختی درس میخونن ارواحشون!

یه کلمه درس! ده تا اس ام اس! یا به قول ایرونی ها پیامک!

حالا ممکنه پیش خودتون بگید وقتی وارد دانشگاه بشم، می تونم از نگاه کردن به چهره آدم ها، خوبها رو از بدها تشخیص بدم و توی این منجلاب نیفتم! (نه که حالا هممون چهره شناسیم!)

باید بگم آهای کسی که پیش خودت اینطوری فکر میکنی، تو سخت در اشتباهی! چون به صورت نیست، به سیرته!

آدمهایی هستند که اینقدر مظلوم و سر به زیر و کار درست و بچه مثبت و نجیب و گل اند که پیش خودت میگی بله دیگه! خود خودشه...!  اما نترس از آنکه های و هوی دارد! بترس از آنکه سر به توی دارد! (البته در هر چیزی استثنائاتی هم وجود داره!)

این مطلبو ننوشتم که بخوام بگم توی این سرزمین، دخترها و پسرها باید از هم جدا بشن!

نخیر! تصورتون اشتباهه!

تازه برعکس! میخوام بگم جنس های مخالف باید از کودکی و نوجوانی با هم در ارتباط باشن و روابط کاملاً صحیح و سالم بهشون آموزش داده بشه! تا به محض ورود به جایی مثل دانشگاه، دست و پاشونو گم نکنن و از راه به بیراهه نرن! و باقی ماجراها.....!

بنده خداها کنجکاو میشن دیگه! تا حالا این همه..... یه جا ندیدن!

این رو هم بگم که عدالت رو رعایت کرده باشم: امان از دست بعضی از مسئولین و کارمندان و اساتید رده بالا و پایین که البته تعدادشون کمه! که اونا هم از این قضیه مستثنا نیستند و گهگاهی میزنن به جاده خاکی! ( خدا به دادشون برسه)

پس دیگه چه انتظاری از تازه واردها داریم!

یه زمان های دوری! دانشجوها به دانشجو بودنشون افتخار می کردن اما حالا...!

بعضی ها می گن اینا همش حاصل تهاجم فرهنگیه! اما اینطور نیست! یه خوردش تهاجم فرهنگیه، نه همممممممش!

بیشترش تربیت درست خانوادگیه!

اونهایی که باید منظور این نوشته ها رو بفهمند، می فهمند! و اونهایی که نمی فهمند دو دسته اند: یا خودشونو به نفهمی زدن! یا واقعاً نفهمند!

مواظب خودتون باشید، چون فقط توی سرزمینی بنام دانشگاه این هرج و مرج ها وجود نداره!

خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج!     ما راه رو گم کردیم....!

شما راه صحیح رو به ما نشون بدین!.......................................................................

علاقمندم نظرات شما دوستان رو راجع به این مقاله فرهنگی اجتماعی بدونم.

 

 

/ 34 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بد

کاش همه ی ماازاین اسیبها در امان بمونیم

مريم پارسا

سلام خدمت دوست خوبمممممممم مرسي كه بهم سرميزنه مطلبي كه نوشتي جالب بود[گل]

مهسا

سلام من مهسام ادرس وبلاگتونو از توی وبلاگم پیدا کردم برام نظر گذاشته بودید اگ میشه بگید ادرسمو از کجا اوردین.وبلاگتون عالی بودمرررررررررررررررررسی[راک][لبخند][تماس]

mansoor

هدف من که از رفتن به دانشگاه کسب مدرک است نه درک مطلب

غزل

خیلی جالب بود عزیزم وبلا گت رو دوست داشتم

مهسا

20000000000000000000[تایید][دست][خنده]

مهسا

20000000000000000000[تایید][دست][خنده]

ناهید رفیعی

بسیار متشکرم که از وبلاگم دیدن کردین و نظر دادین. مطالبتون خیلی خوندنیه. خدا قوت.[گل]

مهشید

سلام مطلب هم قشنگ بود هم واقعی. توی دانشگاه ما از این جور آدما زیاده چه پسرش چه دخترش!!!!!!